روایتی از کار سیاه

ماه در حوض

به مخاطب بنویسی و بخوانی دلتنگ!

و جواب این باشد: ماه سهراب سپهری شده ام، های پلنگ...

-----------------------------------------------

وقتی که زبان داری و لالی یعنی

یک خاطره یا فکر محالی یعنی

لا حول ولا قوت الا بالله

با بستر خود هم به جدالی یعنی...

----------------------------------------------

تبسمِ بلند

نگران تبسم خویشم، مبادا از حنجره ات برخیزد.

با یک هموطن

پرسید از کجایی؟ با پا دایره ای دور خود کشیدم و گفتم اینجا. با خنده ای از سرِ پیروزی یک خط دراز مقابلم کشید و گفت حالا من و تو همسایه ایم و دارای مرز مشترک، اما برای ورود به قلمرو من باید اجازه بگیری. با عجله مرزهای خودساخته را پاک کردم و گفتم حالا ما هموطنیم با خانه ای مشترک؛ نیازی نمیبینم بخاطر زندگی روی زمین از کسی اجازه بگیرم. لبخندی تلخ گوشه لبش نشست، غذرخواهی کرد و ادامه داد چرا اینگونه فکر میکنی؟ گفتم "باید یک بی وطن باشی تا همه جا را وطن خود بدانی".

لبخند مرغوب


اگر حالم بد و خوبست از توست
دلم آرام و آشوبست از توست
لبت شفتالو و سیبِ مزاریست
ولبخندی که مرغوبست از توست

دهم مهر 1392

جواب یک دوبیتی

دلم را مثل دریا کرده بودم
تو را در باورم جا کرده بودم
نه در ظاهر، ولی در عُمق قلبم
بهشتت را مهیا کرده بودم.

تصویری واقعی

 من سایه ای از بودن ها و اینجا بیداری یی که بیشتر به خواب میماند

سایه ای از بودن ها در بیداری یی که بیشتر به خواب می ماند


از تصاویر مات خوشم می آید، از مفاهیم مبهم لذت بیشتری می برم. علاقه ی شدیدی به عکس های "دی فوکَس" دارم. از حرف های چند پهلو بهتر نتیجه میگیرم. از عشق هایی در نطفه خفه شده زیادتر رنج می برم. از دوست داشتن های سطحی خاطرات عمیق تری دارم. حاشیه ها را خواناتر از متن یافته ام.دلبستگی هایی که دیری نپاییده برایم دلنشین تر بوده. به گمانم زندگی خلاصه شده در "چیزی" که هیچوقت به معنای واقعی احساسش نکردم.

بوسه در خواب

سال هاست چُرت میزنم، خوابی را که یک بوسه از من ربود.

خاطرات ترش و شیرین

طعمِ گیلاسِ کودکی هامی

لَب لبِ بینِ پخته و خامی

می خوشی،تلخ!ترش! نه! شیرین

عکس افتاده بر لبِ جامی

روایت خنثی

در راستای مبارزه با خویش، به دیگران برخوردم. شیوه ام را، فکرم را ، زبانم را عوض کردم باز به دیگران بر خوردم. اعلان آتش بس که کردم از هم پاشیدم و تجزیه شدم. گویا من یک مبارز پیروزم، پیروزِ میدانِ دیگران...

گذشت

آنقدر از خودم گذشتم که دیگر به چشم نمیخورم

''من گم شده است'' تکیه کلام عاشقی ست که هرگز پیدا نشد



در هر صورتش این من هستم که نباید جا خالی کنم، همانکه باید همیشه در صحنه باشد. اگر من نباشم این بازی شروع نمیشود. اگر من تلف نشوم،  اگر بینی من نباشد تا خون شود... شبی که تاریک است و نیاز از آن میبارد همان شب من است. سیاست ! من دیگر نیستم، لا اقل با شما نه.  تاریخ زباله دانیست که همین فردا گنجینه میشود، من به تاریخ پیوستم، به هنر به کیمیا، به فلسفه و انسان.تا آنجا هستم که تو زنده بمانی، تا آنجا که زبانی باشم و در گوشت عشق را نجوا کنم. تا آنجا که شادی را اشک بریزم، با تو بودن را بخندم.

یک مشت دروغ

این روزها

حقیقت زندانیست، که مشت دروغ بر دهانم میکوبد. 

نمیدانم! حق با زندان بان است یا این دَهَن!؟

صدایی که نازک بود و قلبی که میلرزید

عاشقم بود! 

صدایی که نازک و قلبی که میلرزد

عاشقش شده!


خشکه مزاج


روح من! 
روح نازنینم بیا و از من دست بکش، 
قلبم! خود مختار شو و برای خود طپش کن.
چشمم! 
با آسمان وصلت کن، 
امّا تو ای چشمه حیات!
با من خشکی نکن!

خیال آزرده

در خیالت چگونه آزردم؟! که اینگونه آزرده خاطرم از خیالات با تو؟

هوای بوسیدن

آغوشم شرجی، دلت ابری؛ می بوسمت شاید باران ببارد.

کوتاهه

لبخندت، کوتاه ترین کوتاهه ی جان!

نگاهت منظومه ی بلندی ست که از سرودنش عاجزم

زمانی برای خودم

کاش گیر میکردم‍ !

در فاصله ی نگاهت

حتی در یک چشم به هم زدن

تا اینگونه هی نمی مردم!

هی آرزوی مرگ نمیکردم.

کاش گیر کنم!

کاش تکرار شوی

در یک چشم بهم زدن

 جان خواهم سپرد

و دوباره دل

اگر  تکرار شوی.

مرگ بی خبر

تو شاد!

من روان!

"ما" شادروان.

بی حاصل

ازو می سرودم برای دلم

خبر شد ازین ماجرای دلم

پیامی فرستاد و اینرا نوشت:

هرآنچه سرودی فدای دلم

 

 

 

حکایت مریم

روزی که سر راه تو مریم بسراید

شاید که دوصد بیت کم از کم بسراید

چشمان و نگاهش شود آرایش یک بیت

ای کاش دوصد قافیه "مریم" بسراید.

گلدان

خاک بر دلت!

اگر دلت گلدان است!

مبادا  خال اش ترک بردارد.

بدون قید و شرط

نمیدانم!

من در قید حیاتم؟

یا حیات در قید من؟

باید رها شد مانند کسانی که حتی در قید حیات نیستند.

ابیاتی از روزگاران کابل زمین.

دلم میخواست هر لحظه به گیسویت زنم چنگی

سرودعشق را خوانم به هر آواز و آهنگی

دلم میخواست هر لحظه تبسم از لبت چیده

در آغوشت رها گردم به یاد شام دلتنگی.

.........................

بخدا شراب نابی  تو سفید و سرخ رنگی

 گلکم همیشه گفتم تو چه خوشکلی!قشنگی

نفسم! خمار کردی دلُکُم به شوق کامت

چو توهّمی که از من نشوی به دود بنگی

..........................

به دم تو زنده هستم ! تو رفیق شوخِ بنگی

نه رفیق نا جوانی نه رفیقک کلنگی

تو رفیق لحظه هایم تو همیشه پا به پایم

به همین  دم توهّم!به همین دم ملنگی

 

پ.ن: تقدیم به دوستانی که همیشه یادشان جاودانه خواهد ماند

اگرمن نبودی تو بی مضمون تراز من  بودی.

من با تو روان به راهی که هیچ کس نبود..

..........

بالی که من میخواهم بسته باشد، همان بهتر که نباشد.

..........

رهایت نکردم که در بندم کنی.

..........

هی فلانی زندگی شاید همین باشد!

اما قرار نبود چنین باشد.

...........

ناتوانی من هزار بار بهتر است از توانایی تو.

............

باج فردا را امروز نمیگیرند!

چنانچه نان فردا را امروز نمی خورند،

اما من حساب فردا را امروز پس دادم.

............

تساوی جدالیست پوچ که قرن ها نابرابری شاهد آن است.

..........

من جوان امروزم .کودک دیروز و پیر فردا؛اما!

تو همان زن بمان شاید دنیا تغییر کند.

.................

اگرمن نبودی تو بی مضمون تراز من  بودی.

شوخی

گهی با ما خوده کش می کنه یار

گهی هم سوی ما غش می کنه یار

و این مصرع بماند!مصرع بعد

گهی با ناز فش فش می کنه یار

پ.ن:اصطلاحی برای کاوه جبران

پیاده رو

چشمانت!

سنگفرش زیر پایم.

تا کجا می کشانی ام؟

گس

چشمانت خلسه سردیست!

گس گند هرچی روسپی خانگی!

تفاوت بی تفاوتیست!

مصدر من با تو.

لطفا چشمهایت را به من قرض بده.