تبليغاتX
گروه گرا


گروه گرا

فقط یک گروه با اعتقادات گروه گرایی می تواند .....

فرق من با تو این است.

دوست داشتن

یا داشتن دوست.

این بار هم تو مصدر باش

وقتی به دیگران نگاه میکنی!

چطور مرا بی خیال میشوی؟

همینجا دم دستم کسی تو را صدا کرد.

 که من را به خاطر تو نه!

بخاطر خودم مفعول کرده  این همه

سیگار و کوه ومشروب و سیم ویالون .

لطفا چشمهایت را به من قرض بده!

تا کمی با خودم حرف بزنم.

برای ملاقات بعدی!


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:2 توسط سیدهادی موسوی| |

سبزی اما قهوه ای!

چشمانت روسپی ماهریست!

لطفا چشمانت را به من قرض بده!

البته بعد از پذیرفتن قرار ملاقات!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:46 توسط سیدهادی موسوی| |

به لبهایت که فکر میکنم/ دندانهایت خیس آتش است /  اسرار ندارم ....تو چیزی نمیدانی. لذت آیینه حمام و ریش تراش مصرف شده را.انگار همین دیشب بود که به تو فکر میکردم. وقتی که  اصلا فکر نمیکردم  آدم اگر لزبین باشد نیازی به کنتراسپتیو هفته ای هم ندارد. نه من ترجیح میدهم در معاشقه سنگسارشوم تا مانند یوزارسیف نبی مانکن های سینمای ایران را به نام خود نکنم/آنهم دوتا دوتا/البته این رسم انبیاء هست.گور پدر ما که نه بازیگریم و نه نبی.به لبتهایت که فکر میکنم احساس میکنم به لبهایت فکر میکنم /خواهش میکنم دندانهایت را تیز کن.من احساس میکنم به لبتهایت فکر میکنم...........
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:17 توسط سیدهادی موسوی| |

جای بسیار خوشحالی است که شاهد عید اسعد فطر هستیم. چون با ختم ماه مبارک رمضان به طور قابل ملاحظه ای از تصادفات ترافیکی,جنگ و دعواهای خانوادگی و خیابانی,کمکاری ادارات دولتی و غیر دولتی بخاطر کسالت و تشنگی ناشی از روزه,صدای بلند لود اسپیکر آنهم بخاطر شنیدن نماز طویل تراویح,بوی بد دهان یک جمعیت که در همه جا موجودندو........... کاهش یافته و در نهایت سه روز با شادی و خوشحالی همراه با تنقلات و شیرینی را جشن میگیریم.

راستی چگونه میشود این مشکلات را نادیده گرفت؟؟!!! یا بهتر است بگوییم چگونه مشود این مشکلات را آنهم در یک ماه از بین برد یا کاهش داد؟؟!!

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:59 توسط سیدهادی موسوی| |

    راویان اخبار آورده اند که روزی روزگاری چهل دزد گرد هم آمده و متفق القول یکی را از میان خود به ریاست انتخاب کردند.  (در بعضی نسخه بدلها جای این گردهم آیی بون و در بعضی دیگر بان آمده که از ممالک افرنگیه و مقر ازما بهتران بوده است.)  پس از انتخاب رییس، این چهل دزد با خدم و حشم به جابلقا اجلال نزول نموده و بار و بنه خود را گشوده و استحمام کرده و ریش و بروت را به قیچی نوازش فرموده وبر سر سریر قدرت تکیه زدند و گویند حتی بعضی جهت خوشنمایی بیشتر، پاردمی به گردن بستند.  البته مردمان بیشماری در جابلقا شهر مدتهای مدیدی در گروگان کسانی دیگر بوده اند، اما از آنجا که این مردم نسل اندر نسل، گروگان بوده اند و عادت به تحمل گروگان گیران داشته اند، در این انتقال گروگان گیری، نیز سعه صدر نشان داده و با دهل و سرنا، زوال یکی و آمدن دیگری را جشن گرفتند.    هر دزد مسئول دزیدن بخشی و ساحه ای از ساحات عامه شده و تخت و بخت و کلاه و سپاه آراستند و آنان  را مقرر چنان بود که در هفته یکبار گرد آمده و قبیله ای به مشورت می نشستند (حکم می راندند "نسخه").  به سه سالی چهل کاخ برای هر دزد و چهل مهمانسرا و کاروانسرا و قوریه و قریه برای هر یک فراهم آمد.  بعضی نیز که هوشیار و زیرک تر بودند به سرعتی مانند باد، گاز و نفت و صادرات خوراکه باب را در انحصار خود در آورده و حتی بعضی نیز به تجارت زهر و تریاق پرداختند.    باری، راویان گویند که شیرینی ایام به کام این چهل تن (گرچه در بعضی نسخ آمده است که چهل تن از باب تقدس عدد چهل نزد عامه آمده و عدد آنان بسی بیشتر بوده است، العهده علی الراوی.) زمانی به تلخی گرایید که آنان از سرنوشت علی بابا و چهل دزد بغداد مطلع شدند و درد و رنج برادران سرسوختۀ خود را با جان و دل احساس نموده و عمق سوزش روغنهای داغ که توسط ندیمه علی بابا در کوزه های حاوی دزدان بغدادی ریخته شد، را تا جایی چشیدند.   البته این چهل تن جابلقایی درک کردند که بغدادیان هیچ اعتراضی به سوزاندن چهل دزد خود نکرده و بلکه با رقص و پایکوبی از آن حمایت نیز کردند.  در نتیجه واهمه ای سخت بر آنان مستولی شد و یکی از آنان که مسوول رتق و فتق امور مذهبی مردم بوده به رییس گفت که مفری از سوراخ تقدیر نیست و لابد باید چاره ای اندیشید.   رییس که مردی زیرک بود به سرعت چشمکی زد و یکی از چهل تن را فراخواند و وی را مقرر داشت که لابد از قومی و ایلی و تباری آمده ای یا نه؟  وی پاسخ داد، که درست است که ما دزدیم و حرامی گری حرفۀ ماست، اما نه بدان اندازه که حتی در نحوۀ تولد و نسب خود نیز شک کنیم.  چهل نفر در جا احسنت گفتند.  اما رییس با غضب بر وی نگریست و قاروق (لابد یکی از یاران باده و پیمانۀ رییس و مقرب خاص حرمسرا بوده است) را مقرر داشت تا رقعه جاتی نوشته و یاران  را خوب بفهماند.    راویان در اینجا چیزی نگفته اند که در آن رقعه جات چه نوشته بوده است، اما پس از این مطلب، این سی و نه دزد به قبایل خود رفته و چنان وانمود کردند که گویی حافظ مال و جان و آبرو و عزت قوم و ملیت هستند و اگر آنان نباشند هیچ زنده دمی روز را به شام نمی رساند و از دم تیغ اقوام دیگر دزدان و رییس می گذرند.  گروگانها (شاید منظور همان مردم باشد)  به خاطر لقمه نانی و اینکه کشته نشوند و اطفال خود را از دست ندهند، تن به مهتری آن دزدان داده و بدین ترتیب دزد هر قوم، رهبری آنان را عهده دار شدند.  البته هر دزد چند ریش سفید و کلاه مخروطی و کلاه هرمی قوم را نیز بر سر خوان خود نشانده و وجه ای قومی تر به رهبری خود دادند.   دزدان بار دیگر تدویر جلسه کرده و رییس از آنان خواست تا راهکارهای دقیق تری برای پایداری نظام دزدسالاری بسنجند.  راویان در نسخ معتبر از چند ترفند رندانه یاد کرده اند که به همت قاروق خان و کریم کتاب دزد  و کریم مخروبه نشین و احسنت و آفرین گفتن دیگران ترتیب شده است.  دزدسالاری تحت عنوان مردم سالاری رسمیت یافته و اختیاراتی بسیار به رییس و هیأت دزدان داده شده و هر آن کس که اعتراض کند، از دم شمشیر گذشتانده می شود. مقرر شده تا هر آن چه که در تحت زعامت و ریاست ایشان "بد" باشد، چنان وانمود گردد که گویی سرامد ملل و دول دنیاست و هیچ عیب و ایرادی مر آن را نباشد و هر آنچه ، اعم از کردار و فساد و دزدی و اعمال و گفتار و غیر ذلک اگر "بدتر" باشد، باید از سوی خارجیان و بویژه همسایه ها قلمداد گردد.  راویان گویند که پس از چند سالی، مردم جابلقا را باور بر آن بودست که اصلا این چهل تن منبع فیوض رحمانی و عارفان ربانی بوده و رندی و چپاول و فساد اداری کار کشور همسایه است.  از جانب مسئول دفاع از جان سارقان (که یکی از دزدان بوده و منصب رسمی اش را بعضی وزیر الجنگ آورده اند و وی به قدری  فرافکن و بر تئوری توطیۀ خارجیان معتقد بوده که گویند بارها گفته که حتی ولادت وی و بعضی از یاران، توطیۀ کدام کشورهمسایه بوده و براثر خیانت کدام شخص به نفع کدام مملکت پای به هستی گذاشته اند.  العهده علی الراوی) مقرر شد که اعمال و اوراد و قتال غول یک چشم (در حاشیه نسخۀ موزیم روسیه آمده است که شخصی یک چشم قبل از این چهل تن بر جابلقا حکم می رانده و دوستان و دشمنانش به مقتضای درآمد و مصلحت از وی که عامی آدمی بوده، غولی درست کرده اند.) و اصحاب وی که جملگی از مردمان جابلقا بودند، به همسایگان نسبت داده شود، تا مبادا مردمان خیال کنند که دزدان مسلط بر ایشان بی غیرتند و از پس اشرار این غول بی شاخ و یال و کوپال و دم بر نمی آیند. دزدان هر چند وقت یکبار مناصب و جایهای خود را با یکدیگر تبدیل کنند تا ریخت و قیافۀ آنها  تکراری و مردم خیلی دلگیر نشوند و الا کسب و کار همان است که بوده. از جانب کتاب دزد خان مقرر شد تا جهت پاسداشت مصطلحات ملی، مردم جملگی باید به جای پشکل، از اصطلاح "فشکل" استفاده کنند. پس هر آنکسی که چه به عمد و غیر عمد و چه مکتوب و غیر آن از واژه پشکل استفاده کرد را به زندان در افکندند و فجایع زیادی به بار آمد.  از جانب تجارت-دزد و مسئول چپاول امنیت مقرر شد تا دیگر هیچ احدی از گروگانان این مرز و بوم، "باقلی" مصرف نکنند. هرکس که باقلی مصرف کند نیز به زندان افکنده شده و تا آخر عمر مجبورا باید کچالو و دال نخود پاکستانی را نوش جان کند.    بعضی از حاشیه نویسان در احوالات مردم گفته اند که آنان اکثر بندهای یک  الی چهارم این پالیسی نامه و اصول نامه را پذیرفتند و شکر خدای را به جای آوردند که حد اقل دزدی در حال قانونمند شدن است.  اما بندهای پنج و شش به هیچ وجه قابل پذیرش مردم نبوده است.  در نتیجه هر روز در اماکن مختلف مظاهره کرده و خواهان استفاده از واژه پشکل به جای فشکل شده و در غیاب و پس خانه ها، مجالس باقلی خوران دایر و دسته جمعی بادهای معده در اعتراض به این قوانین بدر می کرده اند.  در نتیجۀ این سیاستگزاری ها، دزدسالاری کم کم عادی شد و مردم به جای سوال اینکه چرا اصلا یک کتاب دزد مسئول رتق و فتق امور آزادی بیان و فرهنگی باشد، مشغول درگیری در حول و حوش پشکل و فشکل  وی شده و به جای اینکه از مریضی وگرانی و بی آبی و سرکهای خامه و بی برقی ناله و فغان کنند، پنهان در خانه های خود باقلی می خوردند و اعتراض می کردند.    از آن طرف چهل دزد جابلقا نیز به ریش مردم خندیده و مرتب جهت زهر چشم نشان دادن، بعضی از گویندگان پشکل را در بند و بعضی از باقلی خوران را به غل و زنجیر می بستند. چهل دزد توانستند تا سالیان سال بدین منوال ملت را علاوتا در حول و ولای حملۀ یکی از اقوام بر دیگری و یا رییس یکی از اقوام بر دیگری سرگرم و خود بر اندوخته های بی حد و حصر خود  و تولید نسل شدند.  تا آنکه ایام بازی دیگری کرد و گروهی از ما بهتران مشروعیت حکومت آنان را زیر سوال برد.   بار دیگر شورای چهل دزد جابلقا، تشکیل شد و رییس از آنان خواست تا چاره ای برای این امر بیندیشند.  قداره بندی از "شهران" (شاید منطقه ای در قدیم بوده است) گفت که در کتب قدیمه ای خوانده که غلبه و استیلا مستوجب قدرت امارت است و این حرفهای بی معنی چیست که الیوم در بوغ و کرنا کرده اند، حال آنکه ما با غلبه غالب شدیم و الحال مسلط و اولوالامر هستیم.      انوار تیل دزد جستی زد و به کریم کتاب دزد (البته وی که آزادی بیان را توطیۀ افرنگیان و یاوه می پنداشت، کتب را برای انداختن به دریا می دزیده و غرض دیگری نداشته است) اشاره کرد که برخی از مواجب بگیرانت را بگو برای این بابای ازما بهتران دریمه سقوی بنگارد و وی را نیز بسان دیگران به خاک مذلت بنشاند.  اما بازهم قاروق خان به فراصت باریکی امر را فهمیده و چاره را بر آن دید که از همان مردم پرسان نمایند که آیا حکومت این چهل دزد خدوم را قبول دارند و یا خیر. همه حتی یکی از دزدها که به منظور قربت الی الله تریاق می فروخت و جابلقا را در این صنعت مقدس پیشتاز عالمیان کرده، از این فراصت و زیرکی آفرینها گفتند.    دیگر روز در بوغ و کرناها دمیدند و آواز سردادند که هرکه موافق و یا مخالف ماست باید بیاید و نظرش را در کاغذی نبشته در صنادیق (شاید جمع صندوق باشد) اندازند.  از آنطرف نیز دیو یک چشم مردم را از رفتن به پای صنادیق برحذر می داشت. (این دیو از قدیم الایام در چهار اطراف می زیسته و گروهی جان برکف از وی حمایت می کرده اند. هدف از وحشت آفرینی وی هنوز نیز در پردۀ ابهام است، جز آنکه وی مردمان و علی الخصوص جمله مفاخر تاریخی جابلقا را به توپ می بسته.).  خلاصه بازهم چهل دولت مرد (همان دلۀ دزدان قدیم)  مردم را قناعت دادند که ازما بهتران دیو یک چشم را در قواطی (جمع قوطی) کرده و بر افراد وی بواتل (جمع بوتل) داده و آنان در روز همه پرسی مدهوش و نشئه اند.    روز سرنوشت ساز نزدیک می شد و هیچ دزدی بر این گمان نبود که شاید مردم به آنان «نه" بگویند.  تا آنکه یکی از خرده دزدها که مشغول (مسئول "نسخه ")  چاپیدن کاهدانهای مردم بوده است ، جرأت نموده و این امر را به استماع رییس رساند.  رییس نیز بسان برق گرفته ها چشمکهای ممتد زده و باز قاروق خان و یاجوج آهن خوار و ماجوج خان سمنت دزد و فهیم خوش صورت و کریم کتاب دزد و کریم مخروبه نشین (که وی در مخروبه ها مشغول یغمای آثار به جا مانده از گذشتگان بوده و حتی قبرها را نیز می شکافته و پس از فروختن استخوان پدر کلانش مسما به مرده خور بوده است.) را فرا خوانده و کمسیون صیانت از نظریات مردم را مستقلن ایجاد و با شأن و شوکت افتتاح کردند و کسی را نیز مر منصب آن گماشتند که نه می شنید و نه می دید و نه می فهمید و صرفا به چپ و راست نگریسته و هر آنچه که یاران می گفتند، طوطی وار تکرار می کرده است.   بعد از جنجالهای زیاد و حل این مسایل بغرنج انتخابات دایر و در ظل توجهات مسئولی که نه می شنید و نه می دید، توانستند نظریات مردم را –که در طول تاریخ برای اولین بار می خواستند دست نشاندۀ ازما بهتران را خلع و خود را از گروگان دزدسالاران رها نمایند- جابجا و خواسته خود را در صنادیق بگنجانند. البته در همان روز دیو یک چشم نیز سردرآورده و برخی از مردمان را خورده و برخی را بینی و گوش بریده و برخی را نیز با همان بواتل از ما بهتران خدمات شایان کردند.    به هر منوال بار دیگر، ریاست برقرار و با استفاده از تجارب گذشته بازهم مردم را در حول و حوش مسایل ملیتی و زبانی و جنسی و باقلی و پشکل مشغول و بدین سان پنج سال دیگر را نیز گذراندند.   پس از چندی بار دیگر، لازم می گردد تا مشروعیت دزدسالاری ، تحت عنوان اعادۀ حقوق سیاسی مردم، تأیید گردد و اما اینبار، به دلیل محدودیت دو دوره ای ریاست، هم رییس و هم دله اش سخت در بیم و حراس بوده است. راویان آورده اند که این چهل تن اصلا  مانند جناب پوتین (که یکی از اعفاد ازما بهتران بوده و دست نشانده ای را بر حکومت مقرر کرده) راضی به حکومت شکلی یکی دیگر از یاران نبوده، رییس نیز گفته است که "ما از سبکتکین چه کم داریم؟ وی برده ای بود که در شبی از صاحب خود به خاطر فروش نرفتنش لت خورد، در خواب حضرت خضر را دید که به وی وعدۀ ولایت جهان را داده است و سلسلۀ غزنویان را در جابلقا وی ایجاد کرد.  ما نیز که از مواجب بگیران یکی از حضرات بودیم و خیال حکومت هم در سر ما سنگینی می کرد به فضل خدا تاج شاهی بر سرما افتاده و  حال که ما بر سریر هستیم، بدست خود خود را خلع کنیم؟  تاریخ جابلقا چنین حماقتی را سراغ ندارد. وآنگهی این دارالحکومه (ارگ) بیاد ندارد که رییس و یا شاهی با پای خود از آن بیرون رفته باشد، یا کشته شده و یا به زور سرنیزه وی را از آن رانده اند، حال اگر ما به میل خود آن را ترک گوییم، این بی ننگی و بی غیرتی را باید با خود به گور ببریم."   یکی از نودزدان ساده  با هراس و ترس گفت:" عمر رییس ما طولانی باد! پس بهتر است جهت حفظ جان شما مکانت این دارالحکومت را تغییر دهیم." اما یکی از مجربین با خشم بر وی نگریسته و گفت: "لابد باید در امور اهم و مهم کرد. تغییر ریاست یعنی ختم سرقت؟"  پس جملگی بر رفع محدودیت قانونی و اصلاح و مصلحت تأکید کرده و بعضی گفته اند که چنان باید امنیت را به نزول رسانیم که مردمان شکر ایزد به جا آورده و دست و پایمان را بوسیده و از ما بخواهند که بدون هیچ نظرپرسی دیگر مادام العمر بر ما حکم رانید. چنین کردند و مردمان جهت استخلاص نفس و عرض می گفتند نسل دزدسالار تان مستدام و ایام به کامتان باشد.  ما مردمان را چه به همه پرسی و خلع دست نشاندۀ از ما بهتران. خر ما از کرگی دم نداشته و سرشت ما گروگان بودن است و حال نیز ما پیرو "مردگان" خودیم و می دانیم که گروگان بودن خوش عالمی است که آن را به خروارها طلا نیز نمی فروشیم.    بدین گونه بود که فارغ از هیاهوی مردم، قدرت رییس، مطلق تر و فساد مطلق حاکم شده و گویند که نسل سارقان چنان فزونی یافت که مر بلاد جالبقا را کسی جز سارق و یا سارقه و یا رفیق السارق و یا معدالسارق نمانده و چون رغبتی به کار تولیدی نداشته اند، هریک از کیسۀ دیگری دزدی کرده و بدین منوال روز می گذرانند و درآمد سرانۀ آنان با این گردش پولی از جیبی به جیبی رو به فزونی گذاشت.نوشته ی :ه.کارگر. توضیح:کپی برداری با ذکر منبع مجاز است. 
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:24 توسط سیدهادی موسوی| |

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:35 توسط سیدهادی موسوی| |

شعریست از لینا روزبه حیدری خبرنگار افغان "صدای امریکا . توصیه می کنم بخوانیدش.

رنج یک افغونی

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!

تا شاید

آن حس انسان دوستی  و عدالت را

که بنامش

از قران آیه بر می گیری

و بخاطرش

با دنیا به مجادله بر می خیزی

بر من تلاوت کنی و

خود را در آن بیابی

 

وقتی اشغالگری بیگانه

کشورم را به غارت برد

وقتی چمن زار سبز شهرم

به خون پدر و صد ها مثل او

به لاله زاری مبدل گشت

وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست

که ما زاده طبیعت ایم

وقتی قلم را بر دستم نهادند

و ناخن هایم را دانه دانه

 کشیدند

تا خاکم را به نامشان امضا کنم

با اخرین رمق های مانده در تنم

رها کردم

خانه و شهر و کشورم را

و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم

به تو پناه آوردم

که بیرقت با نام الله آراسته است و

پیامت از مساوات ومهربانی

 عدالت و تواضع

برادری و برابری

لبریز

به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا

در برابر ظلم

 بستایی

و با مردانگی خودت

فرصت زندگی بدون ذلت را

به من ببخشایی

 زبانت با زبانم آشناست

و مذهبت با اعتقادم هماهنگ

پنداشتم که برادر منی

پنداشتم که در خاک خدا

که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم

به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت

به اجاره خواهی داد

و شریک دردهایم خواهی شد

تا روزی

که کشورم

آباد و آزاد گردد

وانگه

در افغانستانی بهتر

مهمانت خواهم کرد

 بر دستانت بوسه خواهم فشاند

و ای برادر

از مهربانیت در اوج بیچارگیم

از دست گیریت در روز های نا امیدیم

 با اشک و قلبی مملو از محبت

سپاسگذاری  خواهم نمود

از فرط بی پناهی

به کشورت پناه آوردم

کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت

جوانیم را در کشورت گم کردم

زبانم را بفراموشی سپردم

"تشکر"هایم به "مرسی"

و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت

شاعرم حافظ گردید و

از قابلی وچتنی و چای سبز

به زرشک پلو

و طعم شور خیار

و چای معطر سیاه

در پیاله های کمر باریک

با قند خشتی در کنار

عادت نمودم

 

 

در کشورت

بهترین و بدترین لحظه های زندگی را

به تجربه نشستم

پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش

مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید

خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و

در جنگ عراق برادرم

 برای سربازانت نان پخت

صلوات فرستاد

و با افتخار عرق را از جبین زدوده و

 بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد

حال

پیریم را نیز در خاک تو

به تماشا نشسسته ام

سالهاست

که چنار وجودم

در گردباد حوادث خاک تو

به بید لرزانی مبدل گشته است

سالهاست

که نامم  را بفراموشی سپرده ام و

لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند

سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم

که با پای برهنه و قلبی مملو از  وحشت برای سرپناهی

به تو پناه اورد

ولی تو

 همان بی خبری هستی که بودی!

ولی تو

با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت

با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت

با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت

با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت

به تباهی نشستم

هرگز برای لحظه ای

جرقه زود گذر انسان دوستی را

بر قلبت راه ندادی

هنوز هم

در فهرست تو"اوفغونی" ام و

در کتاب تو بیگانه

هنوز هم

مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش

که چیزی بجز نجات از جنگ

از تو نمی خواست

که با دادن سالیان زندگیش

به همت و قوت دستانش

شهرت را آباد نمود

نیافته ای

و هنوز هم

با نفرتی سی ساله

احساساتم را ببازی میگیری

 

 

دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی

بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است

با لگد به جوی آبی می اندازی و

دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و

اشک هایی را که با خاک سرک های تو

بر چشمانم به گلی مبدل گشته

و امید را در نگاهم دفن می کند

با تمسخر می نگری و می گویی

"شما به حرف نمی فهمید"

هنوز هم

بر مظلومیت اطفال کربلا

زنجیر بر خود می کوبی و

بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی 

از بی عدالتی دیگران سخن می گویی

ولی هرگز در صف های دکان ها

در داخل اتوبوس های شلوغ

حالت مشوش یک افغان را نمی بینی

که از ترس تو

اهانت های تو را

تلخ تر از زهر

فرو می بلعد و غرور خود را

پایمال احساسات تو میکند

تا مبادا

پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی

"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"

می روم

ولی

درخت های سبز و بلند کرج

سرک های پاکیزه تهران

پارک های خرم و زیبا

خانه های مجلل بالا شهر

نان های گرم نانوایی

کفش های راحت چرمی

پتلون های زیبا و رنگارنگ

همه و همه

یاد مرا

رنج های مرا

نشان انگشتان مرا

عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا

با خود به یادگار خواهند داشت

می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان

برای همیشه در رگ و پوست کشورت

جاویدان خواهد ماند

می روم

چه می دانی

شاید روزی تو

به دروازه شهر من محتاج گردی

وانگه

من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت

وانگه

تو درد دربدری مرا خواهی چشید

وانگه

شاید یکبار

برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس

سرت را با پشیمانی

در مقابل عدالت وجدانت

خم کنی!

و فقط همان لحظه

قیمت ده ها سال رنج مرا

به آسانی

 خواهد پرداخت!

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:43 توسط سیدهادی موسوی| |

حسین (ع) بیشتر از آب،تشنه لبیک بود،

افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

 

                                                                                      دکتر علی شریعتی

این نوشته را از وبلاگ سیده سمیه موسوی یافتم و حیفم آمد ننویسم.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:49 توسط سیدهادی موسوی| |

آیا اینها جنایت نیست؟ آیا این نسل کشی و انسان کشی نسیت. چه فرصتی بهتر از سال نو میلادی برای قتل عام انسانها . این مردم قربانی کدام سیاست ها می شوند و یا کدام کمپاین در پیش رو است که غزه شده میدان تبلیغات آن. دوستان عزیز ماجرای تاریخی هولوکاست را در فرصتی مناسب برایتان خواهم نوشت. این جریان نه از زبان مارتین لوتر است و نه هم از زبان هیتلر و نه کسانی که امروز مهر نسل کشی خورده اند بلکه به واقعه اصلی هولوکاستی که یهودیان در پانزده قرن پیش مرتکب شده اند اشاره دار.

هیچ انسانی در مقابل این جنایات نمی تواند سکوت کند.

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:10 توسط سیدهادی موسوی| |

 

با سلام به دوستان عزیز . یکی از پر طرفدار ترین بازی های آنلاین اینترنتی که این روزها خیلی بازدید کننده دارد. کفش زدنگ   هست که کاربران می توانند در این سایت بصورت آنلاین سر جورج بوش و جلال طالبانی را بدون هیچ پیامد قانونی ای مورد هدف قرار بدهند و امتیاز بگیرند . خب این هم نوعی سرگرمی به حساب می آید .یا به عبارتی دیگر هم فال است وهم تماشا.

این هم آدرس سایت مورد نظر.http://bahar-20.com/ftp/online/games/01 کپی کنید و در آدرس بار قرار دهید. و از بازی لذت ببرید.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:45 توسط سیدهادی موسوی| |


Design By : Night Skin